سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

293

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

( 1 ) ابو العبّاس با شنيدن اين شعر به خود آمد و فهميد كه عبد اللّه چه گفت ، رو به عبد اللّه كرد و گفت : در حضور من به اين شعر تمثّل مىجويى در حالى كه ديدى با تو چگونه رفتار كردم و هيچ چيز را از تو مضايقه نكردم ؟ گفت : يا امير المؤمنين من قصد بدى از خواندن شعر نداشتم ، اين شعر به ذهن من خطور كرد ، شما هر چه بر من روا مىداريد انجام دهيد ، ابو العبّاس گفت : آرى ! انجام دادم . ( 2 ) صولى در كتاب « الأوراق » مىنويسد : اين دو بيت را عبد اللّه در جهت ديگرى قراءت كرد ، مىگويد : موقعى كه عبد اللّه نزد ابو العباس آمد ، دست او را گرفت و او را در ميان كاخها و بناهايى كه در هاشميه ساخته بود گردش داد و عبد اللّه از ديدن آنها شگفت‌زده شد و اين دو بيت را بدان جهت قراءت كرد ، سفّاح خشمگين گرديد و چشمانش قرمز شد و دستش را از دست عبد اللّه كشيد و گفت : مقصود تو از اين اشعار چيست ؟ گفت : به خدا سوگند كه من قصدى نداشتم جز اين كه شما را به پارسايى دنيا بخوانم ، سفّاح گفت : اريد حياته و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مرادى « 1 » عبد اللّه گفت : آن را بر من ببخشيد ، سفّاح گفت : اگر من آن را به تو ببخشم خدا هرگز مرا نخواهد بخشيد . ( 3 ) در روايتى آمده است : عبد اللّه به وى گفت : مرا عفو كنيد ، سفّاح گفت : خدا مرا نبخشد اگر من تو را ببخشم - يا گفت : امشب را در ميان سپاهم بگذران - و سپس او را راهى مدينه كرد . همين كه سفّاح از دنيا رفت ، ابو جعفر منصور ، عبد اللّه بن حسن را در مدينه ، زندانى كرد . ( 4 ) صولى در كتاب « الأوراق » نوشته است : سفّاح وقتى كه بر عبد اللّه بن حسن خشم گرفت منصور دربارهء وى با سفّاح سخن گفت ، سفّاح خنديد و گفت : تو با من دربارهء او سخن مىگويى ، به خدا سوگند كه جز تو كسى بر او ستم نخواهد كرد ! ( 5 ) صولى مىگويد : وقتى كه عبد اللّه نزد سفّاح آمد ، سفّاح هزار هزار درهم به وى بخشيد

--> ( 1 ) من قصد يارى ( زندگى ) او را دارم و او قصد كشتن مرا ! عذر خواه خود را نسبت به دوستت از قبيلهء مرادى بياور . در بعضى منابع به جاى كلمه حياته ( حباءه ) آمده است - م .